آفتاب مهربانی

به نام او که یادش آرام دلهاست....

 

یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند،

 به دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند.

  آنها به یک باره در مقابل گروه قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به

 وضع ظاهری خودشان نداشتند از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودندواینگونه

 به نظرمی رسید که آنها تصور می کردند که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر

 خواهد کرد.

 ولی برخلاف تصور آنها آقا با آنها سلام و علیک گرمی کرد و پرسید که شما زن و شوهر

 هستید؟

(البته آقا می دانست)؛ آن پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواجه شد، واقعیت را گفت؛ و

 جواب دادخیر  من و این دختر دوست هستیم.

آقا ابتدا در باره ورزش و مزایای آن با آنها صحبت کرد و بعد فرمود : بد نیست صیغه

 محرمیتی هم در میان شما برقرار شود و شما با هم ازدواج کنید. آقا به آنها پیشنهاد

داد که اگر مایل بودید در فلان تاریخ بیائید، ومن هم آمادگی دارم که شخصا خطبه عقد

شما را بخوانم. آن دو خدا حافظی کردندو طبق قرار همراه خانواده خود در همان تاریخ

 به محضر ایشان رسیدند .

آقا هم خطبه عقد آن دو را جاری کردند . با برخورد کریمانه ایشان این دو جوان مسیر

 زندگی خود را تغییر دادند آن دختر غیر محجبه به یک دختر محجبه و معنوی و آن پسر

 دانشجو هم به یک جوان مذهبی مبدل شدند...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط دل آرام نظرات ()

 به نام او که یادش آرام دلهاست....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۸ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط دل آرام نظرات ()

به نام او که یادش آرام دلهاست...

همه آمده بودند....

 

 

 

 

 

 

 و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط دل آرام نظرات ()

به نام او که یادش آرام دلهاست....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط دل آرام نظرات ()

به نام او که یادش آرام دلهاست...

 

 سوگند به روز وقتی نور می گیرد وبه شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام

 ضحی1و2

 افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم  دوستت دارم وراهی پیش پایت بگذارم اورا به سخره گرفتی.

 یس30

 هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گرداندی.

 انعام4

 وبا خشم رفتی وفکر کردی هرگز برتو قدرتی نداشته ام

 انبیا87

 ومرا به مبارزه طلبیدی وچنان متوهم شدی که گمان بردی خودت برهمه چیز قدرت داری

 یونس 24

 واین در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی ونمی توانی بیافرینی واگر مگسی چیزی از تو بگیرد نمی توانی از او پس بگیری

 حج 73

 پس چون مشکلات از بالا وپایین آمدند وچشمهایت از وحشت فرو افتادندوتمام وجودت لرزید گفتم کمکهایم در راه است وچشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما تو به من چه گمانهایی بردی!

 احزاب 10

 تا زمین با آن فراخی برتوتنگ آمدپس حتی از خودت هم به تنگ آمدی ویقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری . من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من باز گردی که من مهربانترینم در باز گشتن

 توبه 118

 وقتی در تاریکیها مرا با، زاری خواندی که اگر تورا برهانم با من میمانی ،تورا از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت سهیم کردی

 انعام 63-64

 این عادت دیرینه ات بوده،هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی  وهر وقت سخنی  به تو رسید از من نا امید شدی

 اسرا83

 آیا من بار کمرشکن از دوشت برنداشتم؟

 انشراح2-3

 غیر از من خدایی برایت خدایی کرده؟

 اعراف59

 پس کجا می روی؟

 تکویر26

 پس از این سخن می خواهی به کدام سخن ایمان آوری؟

 مرسلات 50

 چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟

 انفطار6

 مرا به یاد می آوری؟من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان  پهن کنند وابرها را پاره پاره به هم فشرده میکنم تا قطره ای باران از خلال آنها بیرون آید وبه خواست من به تواصابت کند تا تو فقط لبخند یزنی واین در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران ،نا امیدی تورا فرا گرفته بود.

 روم 48

 من همانم که میدانم در روز ،روحت چه جراحت هایی برمیدارد ودر شب ، روحت را در خواب به تمامی باز می ستانم تا به آن آرامش دهم وروز بعد دوباره آن را به زندگی برمی گردانم وتا مرگت که به سویم برگردی این کار را ادامه می دهم.

 انعام 60

 من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم.

 قریش3

 برگرد با آرامش خاطر برگردکه هر دو خشنود می شویم

فچر 28-29

 با اینحال اگر نیایی بندگان دیگری دارم که هم آنان به من عشق میورزند و هم من به آنان...

 مائده 54

(متن فوق ،جز مختصر تغییری در ترجمه ،برگرفته از فضای مجازی است)

 ............................................................................................................................

پاسخ نامه:

ای مهربانترین، جز شرمساری چیزی ندارم به درگاهت عرضه کنم.

گاهی فکر میکنم اول مظلوم عالمی.

با آنهمه ظرافت مرا آفریدی .دو فرشته ی مهربان (مادر وپدر) برمن گماردی ،

آنجه لازمه زندگی بود که به شماره نمی آید برایم فراهم کردی 

عزت دادی ،آبرو دادی ،عقل و احساس ...

عشق به آنان که این دنیایی نبودند، به شاهکارهای آفرینشت آنان که تجلی تو هستند

اما نه ...

من دلداده ی آنها نیستم .به خود وخواسته های نفسانیم عشق میورزم . که اگر بودم نباید

آخرین تجلی خدائیت در پس پرده  ی غیبت بیش از 1000سال منتظر بماند برای اینکه  من

غافل بیدار شوم رشدکنم ویاری وفادار شوم.

خدایا تو عزیزترین هایت را قربانی کردی تا من غافل بیدار شوم اما....

میدانم .می دانم که با بهانه های مختلف راه بازگشت برایم می گشایی گاهی 4

رکعت

نماز در ذی القعده ،شب قدر ،عرفه،کربلا،گریه برحسین ع ،شب جمعه ،وهر نیمه شب...

عشق واحساسی که به من هدیه کردی اول باید نثار خودت میکردم وبعد آنکه تو دوستش

 داری ....وبس

نمی دانم دنیای بی تو دنیای بی اهل بیت علیهم السلام دنیای بی علی بی فاطمه

بدون حسنین بدون زینب وعباس  ...چگونه دنیایی بود؟ اصلا بود؟

خدایا سخن گفتن باشمارا بلد نیستم اما مناجات آقا امیر المومنین ع در مسجد کوفه،دعای

کمیل،مناجات شعبانیه ودعای عرفه ی آقا ابا عبدالله ع زبان حال منند

وقد اتیتک یا الهی بعد تقصیری واسرافی علی نفسی معتذرا نادما منکسرا مستقیلا

مقرا مذعنا معترفا...

الهی وربی من لی غیرک...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٤ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط دل آرام نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٢ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط دل آرام نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط دل آرام نظرات ()

به نام او که یادش آرام دلهاست...

دوازدهم ذی الحجه است نزدیک ظهر .حج سال 77.

چیزی به پایان فرصت رمی جمره نمانده

در این جمره ی آخر ،ازدحام عجیبی است . 

سعی می کنم از بین جمعیت بهم فشرده عبور کنم .

اما نمی شود .برمی گردم .زینب به طرفم می آید...

-سنگاتو زدی؟

-نه. امکان نداره.فکر کنم باید نایب بگیرم شما چطور؟

-منم نزدم.بیا با هم میریم....

به هر زحمتی بود خم شدیم واز لابلای جمعیت ،روی انبوهی از دمپایی های

بجا مانده، در فاصله ی یک متری جمره که آنروزها ستونی باریک وبلند بود رسیدیم .

باران سنگ بود.جمعیت هم که گویا خود شیطان را یافته اند با یک خشمی

سنگ بود که دو سه برابر اندازه ی مجاز به نام جمره اما به کام حجاج مقابل

پرتاب می کردند وگاهی برای اطمینان خاطر از اینکه هفت تا زده اند شاید 20

سنگ هم می زدند!!!

وآن پیرزنی که روبروی جمعیت برلبه حوض پر سنگ جمره با آرامش کامل نشسته

ونظاره گر آنها بود....از فشار جمعیت.

بالاخره به لطف خدا ،انجام وظیفه کرده به سختی از جمعیت خارج شدم.

کنار ستونی در همان محوطه قرار گذاشته بودیم.

خانم بهرامی پرسید زدید؟گفتم بله خداروشکر.اما چقدر شلوغ بود .

اون پیرزن رو که دیدید؟

-کدام؟!!

-همان که روی لبه ی سکوی دور جمره نشسته بود؟

-میدونی چی میگی؟! توی این بارش سنگ اونم درست در معرض رمی؟!!

سنگ بهش نخورد؟

ناگهان به خود آمدم .راست میگفت!!!

-فکر نکردید چرا اونجا نشسته ؟!

-چرا .با خودم گفتم لابد داشته زیر دست وپا له میشده بلندش کردن وروی سکو

گذاشتن ....

عجب تحلیل غیر معقول ومضحکی کرده بودم.

از دو سه نفر سراغ پیرزن را گرفتیم .ولی کسی چیزی ندیده بود.

در همین اثنا زینب،خسته، از جنگ با شیطان برگشت

گفتم زینب جان،تو آن پیرزن را ندیدی که برلبه سکو نشسته بود؟

-چرا دیدم

خانم بهرامی:تو نگفتی چرا اونجا نشسته؟

-چرا . لابد داشته زیر دست وپا له میشده بلندش کردن وروی سکو گذاشتن

پرسش ها از دیگران بیشتر شد ومعلوم شد فقط ما دو نفر این صحنه را دیده ایم

شب این مطلب را با آقای علم الهدی روحانی کاروان در میان گذاشتند...

معمایی بود لاینحل...

چقدربه ما التماس دعا گفتند !

گفتند حج اولتان است دلتان پاک است واز همه ی ما جوانترید...غیب را نشانتان دادند

او با آن حجابی که داشته یا از اولیا بوده یا یک ملک...

اما خانم بهرامی که خود از بندگان خاص بود...دست بردار نبود.

بعد از حج به منزلمان آمد وگفت :

قضیه را که برای استاد عرفانم تعریف کردم منقلب شد وبه سختی گریست.

گفت آن پیرزن شیطان بوده...

اینکه راحت نشسته یعنی سنگها به او نمی خورد .یعنی ....

(لا اله الا الله)

واینکه فقط دو خانم دیده اند به دلیل برابری شهادت دو زن با یک مرد است.

برای اینکه حجت تمام شود....

ربنا ظلمنا انفسنا وان لم تکن تغفر لنا وترحمنا لنکوننّ من الخاسرین...

.........................................................................................................

نه به آن شوری شور نه به این بی نمکی

چندسال بعد ،پس از محرم شدن در مسجد شجره ،

نیمه شب در اتوبوس به سمت مکه می رفتیم.

با وجود اینکه معمولا مستمع هستم  بخصوص در اینگونه شرایط

خود را راضی کردم که قضیه ی رمی جمرات را تعریف کنم

فقط برای اینکه اینبار سنگمان به شیطان بخورد....

برای اینکه شیطانمان را شناسایی کنیم  ودرست هدف بگیریم....

برای اینکه لبیکمان لبیک باشد ...

تا حجمان را بپذیرند....

بعد از تعریف ما وقع، یکی از خواهران خوب ومتدینمان با لهجه مشهدی  گفت:

فلانی!همه میان مکه امام زمان میبینن شما شیطون دیدید؟!....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٥ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط دل آرام نظرات ()


Design By : Pichak